Montag

Ahya 2012

7. + 9. + 11. August 2012 

Ab 17:00 Uhr allgemeine Fragen & Antworten
19:00 - 19:15 Koran lesen
19:15 - 19:45 Ziarate Ashoora
Pause
20:00 - 20:45 Sokhanrani
20:45 - 21:15 Doa Eftetah
21:25 Namaz
21:45 Eftar
22:15 - 22:35 Doa Joshankabeer
22:35 - 23:00 Marasem Koran be sar 
ab 23:00 offene Runde (für diejenigen die noch bleiben können und wollen)



Montag

هستم غلام تو          مستم زجام تو               برلوح قلب من             بنوشته نام تو 
 
                                     یاصاحب الزمان الغوث و الامان

عالم زمقدمت           غرق صفا شده                دلها زقید غم               امشب رهاشده 

مشمول شیعان          لطف خداشده                گویم زشوق جان            یاصاحب الزمان

                                      یاصاحب الزمان الغوث و الامان

 روشن زروی تو         بزم موالی است               دردا به جشن ما       جای تو خالی است
تاکی نصیب ما           بشکسته بالی است         رفته زکف توان           یا صاحب الزمان

                                     یاصاحب الزمان الغوث و الامان

ای مصلح جهان          مهدی بیا بیا                    بر جسم ما تو جان          مهدی بیا بیا
ارباب مهربان               مهدی بیا بیا                     تا کی زما نهان             یاصاحب الزمان

                                      یاصاحب الزمان الغوث و الامان

می دهم ازخبری  خوش خبرت یا زهرا س
که بود مرحم زخم جگرت یا زهرا س
شد شب نیمه شعبان که کند جلوه گری
به جهان  طلعت آخر قمرت یا زهرا س
بهر خونخواهی خون تو و ششماهه تو
میرسد مهدی (غح)غائب پسرت یازهرا س

 التماس دعا
ا
منم آن گنج الهی که به ویرانه نهانم
گر چه طفلم به خدا بانوی ملک دو جهانم
یم رحمت شده هر قطره ای از اشک روانم
عظمت، فتح، ظفر سایه ای از قد کمانم
ابر سیلی است نقاب رخ همچون قمر من
چادر عصمت زهراست همانا به سر من

زده از پنجة دل دخت علی شانه به مویم
جای گلبوسة زهرا و حسین است به رویم
مهر را مُهر نماز آمده خاک سر کویم
گه در آغوش پدر، گاه سر دوش عمویم
پای تا سر همه آیینة زهراست وجودم
شاهدم این قد خم گشته و این روی کبودم

اشک من خون شده و در رگ دین گشته روانه
گل داغم زده در باغ دل عمه جوانه
همه جا گشته عزا خانة من خانه به خانه
شده از اجر رسالت بدنم غرق نشانه
خارها بود که می رفت فرو بر جگر من
پدرم از سر نی دید چه آمد به سر من

دم به دم بر جگرم زخم روی زخم نشسته
دلم از داغ کباب و سرم از سنگ شکسته
رخ نیلی، لب عطشان، دل خونین، تن خسته
گره از خلق گشایم به همین بازوی بسته
به رخم اشک فراق و به لبم بوده خطابه
نغمه ام یا ابتا و قفسم گشته خرابه

طوطی وحی ام و پر سوختة شام خرابم
لحظه لحظه غم هجران پدر کرده کبابم
پدر آمد دل شب گوشة ویرانه به خوابم
ریخت از دیده بسی بر ورق چهره گلابم
گفت رویت ز چه نیلی شده زهرای سه ساله
مگر از باغ فدک بوده به دست تو قباله

هر چه آمد به سرت من سر نی بودم و دیدم
آن چه را زخم زبان با جگرت کرد شنیدم
تو کتک خوردی و من بر سر نی آه کشیدم
این بلایی است که روز ازل از دوست خریدم
قاتل سنگدلم چون به تو بی واهمه می زد
دیدم انگار که سیلی به رخ فاطمه می زد

حیف از آن خواب که تبدیل به بیداری من شد
گرم از شعلة دل بزم عزاداری من شد
عمه ام باز گرفتار گرفتاری من شد
نه خرابه که همه شام پر از زاری من شد
لحظه ای رفت که دلدار به دلداری ام آمد
یار رویایی ام این بار به بیداری ام آمد

شب تار و طبق نور و من و رأس بریده
من چو یک بلبل پر سوخته او چون گل چیده
گفتم ای یار سفر کردة از راه رسیده
من یتیمم ز چه رو اشک تو جاریست ز دیده
آرزویم همه این بود که روی تو ببوسم
حال بگذار که رگ های گلوی تو ببوسم

عمه جان باغ ولایت ثمر آورده برایم
عوض میوة نایاب سر آورده برایم
سر باباست که خون جگر آورده برایم
صورت غرقه به خون از سفر آورده برایم
ای نبی از دل و جان لعل لبان تو مکیده
چه کسی تیغ به رگ های گلوی تو کشیده

از همان دست که رگ های گلوی تو بریده
مانده بر یاس رخ نیلی من جای کشیده
بعد از آن ضربه جهان گشته مرا تار به دیده
یادم افتاد از آن کوچه و زهرای شهیده
زیر لب یا ابتا داشتم و زمزمه کردم
گریه بر مادر مظلومة خود فاطمه کردم

طایر وحی ام و در کنج قفس ریخت پر من
شسته شد دامن ویرانه ز اشک بصر من
کس ندانست و نداند که چه آمد به سر من
سوز "میثم" نبود جز شرری از جگر من
گریه ها عقده شده یکسره در نای گلویم
غم دل را به تو و عمه نگویم به که گویم؟
مشعل فروز ولایت، آیینه ی کوثرم من
زهرای زهرا خصایل، ریحانة الحیدرم من
هر چند هستم به ظاهر، طفل یتیمی سه ساله
حتی چهل سالگان را در کودکی مادرم من
طفلم ولیکن چه طفلی، طفل حسین شهیدم
یک فاطمه صبر و ایثار، یک زینب دیگرم من
طفل صغیر حسینم، نی نی، سفیر حسینم
فریاد سرخ ولایت، خون را پیام آورم من
ناموس بیت الولایم، شام است کرب و بلایم
با یک مدینه کرامت، یک کربلا لشگرم من
وجه خدا شمعِ بزمم، ویرانه میدان رزمم
شام است تسلیم عزمم، از کوه محکم ترم من
پیروز میدان عشقم، شمشیر فتح دمشقم
با عمه ی قهرمانم، هم گام و هم سنگرم من
با قامت کوچک خود، یک اسوه ی استقامت
با صورت نیلی خود، خورشید روشنگرم من
یاقوت از دیده سفتم، با مردم شام گفتم
آخر چرا می زنیدم فرزند پیغمبرم من
شد مصحف پیکرم پر از آیه با تازیانه
یک سوره ی کوچکم، نه! قرآن ز پا تا سرم من
من طایر قدس بودم، می خواندم و می سرودم
اکنون کنار خرابه، صید شکسته پرم من
پیوسته باب المرادم، تا حشر باب الحسینم
شهر شهادت حسین است، بر این مدینه درم من
شام بلا رزمگاهم، شمشیر من تیر آهم
هر قطره اشکم سپاهم، کی گفته بی یاورم من
دشمن مرا هم کتک زد، بر چهره، مهر فدک زد
فهمید از روز اول، بر فاطمه دخترم من
عمرم به پایان رسیده، خون از دوچشمم چکیده
امشب ز رنگ پریده، گل بر پدر می برم من
میثم! به دامان من زن پیوسته دست توسّل
زیرا که باب الحوائج تا دامن محشرم من
هر که از عشق رنگ و بو دارد
هر چه هم باشد آبرو دارد
گر چه از عشق بارها گفتند
باز هم جاي گفتگو دارد
بردن نام عشق جايز نيست
جز بر آنکه لبش وضو دارد
کيست اين خانم سه ساله ي عشق
که پدر هم هواي او دارد
هر چه کردم مرا دمشق نبرد
دل من نيز آرزو دارد
نه مگر مي شود بغل نشود
نه مگر مي شود عمو دارد
*****
بال جبريل با پرش خوب است
آسمان با کبوترش خوب است
عاشقان مثل ابر بارانند
از همه چشمها ترش خوب است
به گرفتاريم نگاه مکن
جاده ي عشق آخرش خوب است
گر چه طفل پسر نمک دارد
ولي اين بار دخترش خوب است
از همه دختران هر آنکس که
رفته باشد به مادرش خوب است
بهر بالا نشيني خانم
شانه هاي برادرش خوب است
*****
اي مسيحاي آشناي حسين
خنده هايت گره گشاي حسين
اي که وقت نزول آيه ي عشق
چادرت مي شود حراي حسين
من چکيده شدم به پاي شما
تو چکيده شدي براي حسين
آفريده شدم براي شما
آفريده شدي براي حسين
عاقبت مي شوم فداي شما
عاقبت مي شوي فداي حسين
من خميده شدم براي شما
تو خميده شدي براي حسين
من تکيده شدم براي شما
تو تکيده شدي براي حسين
هر چه باشد تو عمه ي مايي
زينب دوم سراي حسين
*****
ياد تو ياد مادر آورده
کيست اشک تو را در آورده
اين همه پيش عمه گريه نکن
حاجتت مي شود بر آورده
اي فرشته بلند شو از خواب
يک نفر آمده سر آورده
شوق وصل يتيم گونه ي توست
که طبق را جلوتر آورده
پدرت آمده چه آمدني
به گمانم که معجر آورده
آنکه برده است گوشواره ي تو
داد عباس را در آورده
دخترم اي فرشته ام چه کسي
گوشوار تو را در آورده
زمين دوباره پر از آيه هاي کوثر بود
تمام شهر پُر از بوي عود و عنبر بود
به ناز مقدم ياسي به عطر دلکش سيب
تمام پهنه ي ارض و سما معطر بود
به گرد ماه وجودش ستاره مي گرديد
مهي که يک سر و گردن ز ماه هم سر بود
براي آنکه قدم روي خاک نگذارد
فرشته ريخته بود و زمين پُر از پَر بود
عجيب نيست که اين قدر شاه بوسيدش
به جان فاطمه خيلي شبيه مادر بود
سروده شد غزل عاشقانه ي ارباب
رسيد باب حوائج به خانه ي ارباب
*****
دوباره فاطمه اي پاي در رکاب زده
کرشمه کرده طعنه به ماهتاب زده
براي آنکه مبادا نظر کنند او را
حسين فاطمه بر چهره اش نقاب زده
مسير آمدنش را زد عمه جان جارو
به اشک شوق عمو خاک کوچه آب زده
بگو به ماه فلک ديده ي حسودت کور
که بوسه بر روي اين ماه آفتاب زده
سه سال آمد و پر زد از آن زمان تا حال
فلک به خاطر رؤياش سر به خواب زده
سروده شد غزل عاشقانه ي ارباب
رسيد باب حوائج به خانه ي ارباب
*****
کليد کار گشائي است بين دستانش
شميم ياس گرفته تمام دامانش
فداي آن حرم کوچک و تماشائيش
که جبرئيل نشسته است روي ايوانش
از اين طرف به هياهوي شام و از آن سو
به سمت عرش خدا مي رود خيابانش
سه ساله است ولي مي شود زيارت کرد
به جاي فاطمه و آن مزار پنهانش
به دست خالي و آه دل و به رشته ي عشق
دخيل بسته دلم بر ضريح چشمانش
سروده شد غزل عاشقانه ي ارباب
رسيد باب حوائج به خانه ي ارباب
*****
دلم به پيش حضور تو اعتکافي شد
که عشق هاي دگر پيش من خرافي شد
سه صفحه خورد ورق از کتاب تو اما
نشان فاطمه بر جلد آن صحافي شد
سه ساله بودي و ياد آور غم زهرا
وَ لحظه لحظه ي آن روضه موشکافي شد
تمام کينه ي حيدر به روي بابايت
وَ بغض فاطمه روي سرت تلافي شد
غلاف و سلسله و تازيانه بود اما
سنان و کعب ني و خار هم اضافي شد
طواف حاجيه خانوم سيد الشهدا
به دور کعبه ي سر بود عجب طوافي شد
سروده شد غزل عاشقانه ي ارباب
رسيد باب حوائج به خانه ي ارباب
*****
دختري آمد از قبيله ي نور
نذر راهش سبد سبد احساس
صورتش مثل قاب نرگس بود
سيرتش روح صد گلستان ياس
*****
هر فرشته که مي رسيد از راه
يا اگر جبرئيل مي آمد
به پر روسري گلدارش
تا ببندد دخيل مي آمد
*****
تا که لب را به خنده وا مي کرد
دل هر ماه پاره را مي برد
هر دلي را به لطف لبخندش
به خدا تا خود خدا مي برد
*****
ساره آسيّه هاجر و مريم
زائر هر شب نگاه او
وَ شکوه تمام اين دنيا
گرد و خاک غبار راه او
*****
به صفات حميده اش سوگند
آينه دار حُسن زهرا بود
خاک راهش شفاي هر دردي
او مسيحاتر از مسيحا بود
*****
در ميان قبيله ي خورشيد
در دل هر ستاره جايي داشت
وَ روي موج آبي دلها
مثل مهتاب ردّ پايي داشت
*****
آسمان است و گوشواره ي او
خوشه هاي طلايي پروين
مستجاب الدعاست اين بانو
عطر سبز قنوت او آمين
*****
عطر باغ بهشت دارد او
که شبيه نسيم مي آيد
يا به روي قنوت پروازش
بال هر يا کريم مي آيد
*****
هر سحر بوسه مي گرفتند از
مقدمش کارواني از خورشيد
ياس ها چلچراغ ايوانش
با همان بالهاي سبز و سپيد
*****
خاک بوسش فرشته، تا مي شد
او براي نماز آماده
بال پرواز ربنايش بود
عطر سيب و ضريح سجاده
*****
آسمان مدينه ي دل را
مهر و ماه و ستاره، کوکب بود
بين اين خانواده اين بانو
همه ي عشق عمه زينب بود
*****
آسمانها ستاره مي ريزد
جبرئيل از جنان به پاي او
دسته گل مي فرستد از جنت
مادرش فاطمه براي او
*****
نه فقط عشق حضرت ارباب
آرزو و اميد عباس است
زينت آسمان آبيِّ
شانه هاي رشيد عباس است
*****
جلوه دارد ميان چشمانش
همه ي مهرباني ارباب
گل بريزيد آمده از راه
دختر آسماني ارباب
*****
مريم است اين وَ يا خود زهراست
که حريمش پُر از کرامات است
تا قيام قيامت اين بانو
افتخار تمام سادات است

Mittwoch

دست غیبِ غیب امشب پرده از رخ برگرفت
نور او تا ماوراءالملک را در بر گرفت
روی ناپیدای خود را فاش در آیینه دید
پرده چون ذات خدا را روی پیغمبر گرفت
منظر حسن خدا تابید در کلّ وجود
دل ز هر پیغمبری این دلربا منظر گرفت
توبۀ آدم نه تنها گشت با نامش قبول
سرگذشتی شد که عالم زندگی از سر گرفت
پیشتر از بامداد هفده ماه ربیع
آفتابی در زمین از آسمان دل برگرفت
ذره‌ای از مهر رویش را چو بر آن بذل کرد
جلوه‌ای کرد و جهان را خسروِ خاور گرفت
با تماسش ریگ صحرا را دُر نایاب کرد
با نگاهش از درون سنگ نخلِ‌ ‌تر گرفت
با غلامش می‌توان زر کرد کوه سنگ را
از گدایش می‌توان یک آسمان اختر گرفت
تا نگهدارد به دامان اختران خویش را
آسمان دست توسلّ سوی آن سرور گرفت
جرأت پرواز را با حضرتش از دست داد
گرچه جبریل از ملایک اوج بالاتر گرفت
معجز پیغمبران در پنجۀ سلمان اوست
زهد عیسی در کلاس درس او بوذر گرفت
مرتضی در بدر یاری از رسول‌الله خواست
مصطفی در فتح خیبر دامن حیدر گرفت
با دم او «لافتی الا علی» جبریل گفت
با دعای او علی شمشیر از داور گرفت
با رخ زهرای او چشم ملایک نور یافت
از دم داماد او جبریل بال و پر گرفت
یک نگه در فتح خیبر بر علی کرد و علی
با دو انگشت یداللهی در از خیبر گرفت
ذکر بر لعل لبش پیش از ولادت بوسه زد
حمد از فیض دهانش روح بر پیکر گرفت

گوهری یکدانه در انوار حق پوشیده بود
«رحمةٌ للعالمین» شد، از خدا «کوثر» گرفت
آسمان تا با بلالش لاف یک رنگی زند
صبحِ خلقت، آبرو از رنگ نیلوفر گرفت
باغ جنّت بود از اوّل عاشق مقداد او
کز خدا بر دامن خود این‌همه زیور گرفت
باید از آیات قرآنش دُرِ توحید یافت
باید از دریای نورش تا ابد گوهر گرفت
دانش عدل و مساوات و کمال و علم را
باید از این مکتب و از این پیام‌آور گرفت
نجلِ عمران با یدِ او قلب دریا را شکافت
پورِ آذر با دم او لاله‌ از آزر گرفت
لحظه‌ای بگذاشت لب بر روی چشمان علی

چشم آن مولا شفا در غزوه خیبر گرفت
نقش تصویر محمّد را میان جام دید
هر که از دست امیرالمؤمنین ساغر گرفت
یا محمّد ای وجودت «رحمة للعالمین»
ای که باغ رحمت از فیض تو برگ و برگرفت
کیستی تو کز وصیّ‌ات ذات «رب العالمین»
«انّما» در شأن او فرمود و انگشتر گرفت
آسمان دور سر مقداد و سلمان تو گشت
آفتاب از خاک راه قنبرت افسر گرفت
نام نیکوی تو را بنْوشت با دست خدا
تا قلم روز ازل گلبوسه از دفتر گرفت
آنچه «میثم» گفت در وصف تو حرف او نبود
درِّ مضمون از تو از آغاز تا آخر گرفت

همـه جا غرق نور         همه‌جا شوق و شور
همه جا جشن عید              همه‌جا خلد و حور
ملک و جن و انس       شـده غـرق سرور
 
ای نثـارِ مـاهِ رویت سورۀ نور و تبارک
یا محمّد یا محمّد عید میلادت مبارک
 
****
آسمان و زمین           جبرئیـل امیـن
همـۀ مـؤمنات            همـۀ مؤمنیـن
شده محـو رخ            خاتم المرسلین
 
ای نثـار مـاه رویت سورۀ نور و تبارک
یا محمّد یا محمّد عید میلادت مبارک
 
 
مژده امشب خموش          شـده آتشکـده
در تمـام وجــود           نور حق سرزده
 خاتـم‌المـرسلین         در جهان آمـده
 
ای نثـار مـاه رویت سورۀ نور و تبارک
یا محمّد یا محمّد عید میلادت مبارک
 
****
کعبـه امشب بگرد       مکه امشب ببـال
زمزم امشب بخوان       شعر شور و وصال
این تو این منظرِ        قادر ذوالجــلال
 
ای نثـار مـاه رویت سورۀ نور و تبارک
یا محمّد یا محمّد عید میلادت مبارک
 
****
آمنــه آمنــه            احمد است این پسر
بـا تبسـم بگیر         مثـل جانش به بر
بشنو از جبرئیل            وصـف خیـرالبشر
 
ای نثـار مـاه رویت سورۀ نور و تبارک
یا محمّد یا محمّد عید میلادت مبارک
 
آمنــه آمنــه             حسن سرمد ببین
منظـر و مظهـر          حیِّ سرمد ببین
عکس وجه خدا            در محمّـد ببین
 
ای نثـار مـاه رویت سورۀ نور و تبارک
یا محمّد یا محمّد عید میلادت مبارک
 
****
آمنــه آمنــه            آفریـن آفریـن
بر تو و این پسر           از جهـان‌آفرین
قصر شامات را         با جمالش ببین
 
ای نثـار مـاه رویت سورۀ نور و تبارک
چه خوش است امشب
شب عیش و نوشم
چو ملک ز گردون
 گذرد سروشم
چو شراب کوثر
 ز درون بجوشم
به وصال ساقی
ز شعف بکوشم
من و های و هوی
 و دو لب خموشم
که هماره جانم
 دهد و ستاند
ز نبـی بگویـد،
ز علی بخواند

ز خدا بوَد پر
 همه‌جای مکه
شده غرق، عالم
به فضای مکه
زده پر وجودم
 به هوای مکه
به زمین مکه،
 به سمای مکه
به مقام کعبه،
به صفای مکه
به رسول اکرم،
 به خدای مکه
به شکوه کعبـه،
 به جلال احمد
که خداست پیدا
 به جمال احمد
به بهار گفتم
ثمرت مبارک
به بهشت گفتم
 شجرت مبارک
به سپهر گفتم
قمرت مبارک
به وصال گفتم
سحرت مبارک
به وجود گفتم
گهرت مبارک
به شکیب گفتم
 ظفرت مبارک
به کلیم گفتم
شب احمد آمد
به مسیح گفتم
 که محمّد آمد

Dienstag

کار صعب است در این راه، بگویم یا نه؟
توامانند مهِ و ماه، بگویم یا نه؟
شرق از مرمره تا سند به پا می‌خیزد
خلق از افریقیه تا هند به پا می‌خیزد
خون تاجیک دگر جوش جنون خواهد زد
ازبک از آمویه, پاپوش به خون خواهد زد
باشه در صخره‌ کشمیر فزون خواهد شد
ببری از بیشه‌ی بنگال برون خواهد شد
ترکمن بر زبر باد سفر خواهد کرد
باز افغان به جهان عربده سر خواهد کرد
روم عثمانی از آیینه برون خواهد تاخت
ترک شروانی از ارمن به لیون خواهد تاخت
اور و اربیل مپندار که بی‌آیین است
کرد سالار امین است، صلاح‌الدین است
دوش نقشی به زمین آمد و نقشی برخاست
آذرخشی بدر خشید و درفشی برخاست
صبح امکان محال است در عالم امروز
حشر رایات جلال است در عالم امروز
گیتی از اشتلم شیعه دژم خواهد شد
جیش سنّی و ابا‌ضیّه به هم خواهد شد
زیدی و مالکی افسانه‌ دِگر خواهد کرد
شافعی و حنفی ترک سمر خواهد کرد
هله رعد است، هلا برق به پا خواهد خاست
اُمت واحده از شرق به پا خواهد خاست