Mittwoch


عذار نيلي و قدّ خم و چشم تر آوردم
گلاب اشک بهر لاله هاي پرپر آوردم
ز جا بر خيز اي صد پاره تر از گل تماشا کن
که از جسم شهيدانت دلي زخمي تر آوردم
تمام ياس هايت را به شام از کربلا بردم
چو بر گشتم برايت يک چمن نيلوفر آوردم
مسافر از براي يار سوغات آورد اما
من از شام بلا داغ سه ساله دختر آوردم
اگر چه سر نداري يک نگه بر سيل اشکم کن
که با چشمان خود آب از براي اصغر آوردم
تو بر من از تن بي سر خبر ده اي عزيز دل
که من بر تو خبرهاي فراوان از سر آوردم
چهل منزل سفر کردم به شهر شام و بر گشتم
خبر از چوب و از لعل لب و طشت زر آوردم
ز اشک چشم و سوز سينه ي مجروح و خون دل
همانا مرهمت بر زخم هاي پيکر آوردم
قد خم، موي آشفته، تن خسته، رخ نيلي
به رسم هديه ميراثي بود کز مادر آوردم
ز سيل اشک دريا کرده ام چشم محبان را
به آهم شعله ها از سينه ي «ميثم» بر آوردم

0 Kommentare:

Kommentar posten